ر

به نام خدا

مهدی رشیدی     کلاس203                               گزارش روابط انسانی(عاطفی)

 

     امروز یکشنبه 20/9قرار بود عصر ما برای سومین بار برای درس کار ورزی به مدرسه نور برویم.دسته جمعی وخیلی خوشحال مثل همیشه رفتیم وسوار مینی بوس دانشگاه شدم وسط راه که میرفتیم اقای خیری راننده مینی بوس همش غر میزد که زیاد سوار شدین وماهم میخندیدیم ومیگفتیم اشکال ندارد.امروز من خیلی خوش حال بودم این جلسه ما باید گزارش عاطفی وگزازش سازمانی ـ اداری را تهیه میکردیم امروز سعی کردم حواسم را حسابی جمع کنم تاچیزی از قلم نیافتد.

      بلاخره رسیدیم از در که وارد شدیم باز هم مثل همیشه جمعی از کارکنان ازجمله مدیر ومعاون  به استقبال ما اومدند(1) وخوش امد گویی کردند(1)البته استاد هم خیلی زود تر از ما اومده بودند و در حیاط ایستاده بودند.وما هم یکی یکی با استاد سلام واحوال پرسی میکردیم (1)ودور هم وسط حیاط مدرسه ایستاده بودیم واستاد هم در مورد نحوه ی گزازش امروزتوضیحاتی دادند و بچه ها هم که انگار ما برایشان اشنا شده بودیم یکی یکی می امدند واحوال پرسی میکردند (1)و میگفتند اقا این زنگ بیا سر کلاس ما تقریبا همه ی بچه ها وسط حیاط دنبال هم میکردند (2)وکسی نبود که بی تحرک باشد وهمدیگر را حل میدادند (2)وخیلی هم خوش حال بودند و بازی میکردند.(2)

      بعد از حدود 5دقیقه زنگ خورد وبچه ها با سرعت زیادی به سمت کلاس ها هجوم اوردند (2)و اقای بیرانوند معاون اموزشی مدرسه با سوتی که دردست داشت بچه ها رو هدایت میکرد (3)و حواسش بود که به در ودیوار نخورند(3) وهمدیگر را له نکنند (3)البته یک سری دانش اموز بازی گوش هم انگار نه انگار وسط حیاط چرخ میخوردند(2) و دلشان نمیخواست سر کلاس بروند ما این زنگ سر کلاس نرفتیم وبه دفترمدرسه مراجعه کردیم تا از مدیر (اقای عالی زاده)گزازش سازمانی اداری بگیریم معلملن هنوز سر کلاس نرفته بودند ومدیر ومعاون خیلی باخوش رویی معلم ها که اکثرا خانم بودند رابه سر کلاس ها هدایت کردند و ما رفتیم ودر دفتر نشستیم و اقای بیراوندوسپس عالی زاده در رابطه با چارت سازمانی ووظایف اداری برای ما مفصل توضیح دادند وما هم یادداشت برداری میکردیم و پذیرایی هم در دفتر از ما شد البته فقط یک چایی که دستشان درد نکند.

     بعد از این که هر کدام از کار کنان در مورد وظایفشان توضیح دادند ما رفتیم در حیاط تا زنگ بعد به کلاس برویم در حیاط بچه ها باز هم مثل همیشه سرو صدا وشلوغ کاری میکردند وکسی هم نمیتوانست ارامشان کند وهر از گاهی هم با من برخورد میکردند گوشه حیاط یکی از بچه ها رادیدم که خورده بود زمین وگریه میکرد انگار که پایش زخمی شده بود واقای بیراوند به دفتر بردش تا به مشکلش رسیدگی کنند (3)بلاخره زنگ خورد زنگ خورد وما رفتیم سر کلاس ومن ودوستم مثل همیشه سر کلاس سوم رفتیم و قبل از خانم بهمنی وارد کلاس شدیم وبچه ها هم خیلی شلوغ میکردند وحدود ده دقیقه با انها سر وکله میزدیم که سر وصدا نکنند وهر کدام میخواست که کنار او بشینیم تا این که خانم بهمنی اومد وبچه ها تقریبا ساکت شدند.

      بعداز یک سلام واحوال پرسی گرم با ما وبچه ها درس را شروع کرد این زنگ املا داشتند و قرار شد به بچه ها املا بگیرد همین طور که املامیگفت یکی از بچه ها سروصدا میکرد که خانم بغل دستیم نگاه دستم میکند (4)ویکی از بچه ها به اسم مهدی  همش از خانم معلم میپرسید که دوباره تکرار کند(4) انگار که مشکل شنوایی داشت وخانم بهمنی هم از اوخواست تا ساکت باشد تا بشنود تا بتواند بنویسد(4).ویکی از بچه ها هم به اسم دانیال هنگام نوشتن املا صدا میکشید(4) ومینوشت انگار که عادت کرده بود یکی دیگر از بچه ها که اسمش مهدی بود از روز ولی که ما به سرکلاس اومدیم همش اذیت وشلوغ کاری میکرد(4) انگار که کل وقتش را تو خونه استراحت میکند تا تو مدرسه انرژی خودشو خالی کند وبه نظر من شیطون ترین دانش اموز کلاس بود وخانم بهمنی درحین املا گفتن سعی میکرد بچه ها بدون سروصدا بنویسند.(4)

     بلاخره زنگ خورد وما رفتیم توی حیاط بچه ها که مثل همیشه سر وصدا واذیت میکردند خدمتکار مدرسه با برخورد خشتن سعی میکرد ارامشان کند که اصلا وظیفه ی خدمتکار نبود وبه نظر من برخورد مناسبی با بچه ها نداشت زنگ بعد هم به دفترمدرسه رفتیم تا اقای امیدی د باره ی وظایفذ خود توضیح بدهد وماهم نوشتیم و این بود گزازش عاطفی(روابط انسانی)من                           

                                                                                     پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کد گذاری گزارش عاطفی:

 

کدها

  گزاره ها

عناوین مفاهیم

مضامین

1

1،1جمعی از کارکنان ازجمله مدیر ومعاون  به استقبال ما اومدند وخوش امد گویی کردند

1،2البته استاد هم خیلی زود تر از ما اومده بودند و در حیاط ایستاده بودند.وما هم یکی یکی با استاد سلام واحوال پرسی میکردیم

1،3ودور هم وسط حیاط مدرسه ایستاده بودیم واستاد هم در مورد نحوه ی گزازش امروزتوضیحاتی دادند و

1،4بچه ها هم که انگار ما برایشان اشنا شده بودیم یکی یکی می امدند واحوال پرسی میکردند بچه ها هم که انگار ما برایشان اشنا شده بودیم یکی یکی می امدند واحوال پرسی میکردند

 

تعامل کارکنان باما

رفتار کارکنان باما

2

 

2،1تقریبا همه ی بچه ها وسط حیاط دنبال هم میکردند

2،2وکسی نبود که بی تحرک باشد وهمدیگر را حل میدادند

2،3وخیلی هم خوش حال بودند و بازی میکردند.

    2،4  بعد از حدود 5دقیقه زنگ خورد وبچه ها با سرعت زیادی به سمت کلاس ها هجوم اوردند

 2،5یک سری دانش اموز بازی گوش هم انگار نه انگار وسط حیاط چرخ میخوردند

 

برخورد دانش اموزان باهم

 

تعامل دانش اموزان

3

3،1اقای بیرانوند معاون اموزشی مدرسه با سوتی که دردست داشت بچه ها رو هدایت میکرد

3،2و حواسش بود که به در ودیوار نخورند

3،3وهمدیگر را له نکنند

3،4حیاط یکی از بچه ها رادیدم که خورده بود زمین وگریه میکرد انگار که پایش زخمی شده بود واقای بیراوند به دفتر بردش تا به مشکلش رسیدگی کنند

 

برخورد معاون با دانش اموزان

تعامل معاون بادانش اموزان

4

4،1یکی از بچه ها سروصدا میکرد که خانم بغل دستیم نگاه دستم میکند

4،2ویکی از بچه ها به اسم مهدی  همش از خانم معلم میپرسید که دوباره تکرار کند

4،3 انگار که مشکل شنوایی داشت وخانم بهمنی هم از اوخواست تا ساکت باشد تا بشنود تا بتواند بنویسد

4،4ویکی از بچه ها هم به اسم دانیال هنگام نوشتن املا صدا میکشید

4،5 یکی دیگر از بچه ها که اسمش مهدی بود از روز ولی که ما به سرکلاس اومدیم همش اذیت وشلوغ کاری میکرد

4،6خانم بهمنی درحین املا گفتن سعی میکرد بچه ها بدون سروصدا بنویسند.

 

 

برخورد معلم ودانش اموزان

 

تعامل معلم ودانش اموزان